ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 15 روز سن داره

شادی خونه ما

ارغوان و کلاه های مامان بافتش

دخترم قبل از اینکه شما به دنیا بیای، مامانی یه عالمه کلاه و شال و پاپوش برات بافتم. حتی قبل از اینکه بدونم جنسیت شما چیه؟؟؟؟؟ حتی قبل از اینکه شما بیای تو دلم... چندتا کلاه هم تو این زمستونی برات بافتم. آخه دوست دارم یه عالمه کلاه های خوشگل داشته باشی. از کلاه هات عکس انداختم تا اگر یه وقتی بخشیدمشون به کسی شما بدونی چندتا کلاه تو شش ماه اول زندگیت داشتی.( البته یکی از کلاه ها که کوچیکت شده بود رو دادم به خاله زهرا برای آتلیه اش استفاده کنه)          البته اون نارنجیه مال بچگی های عمه جون که لطف کرده و داده به شما. ...
18 اسفند 1391

کادوی عمه جون رسید

خوب بالاخره کادوی عمه زهرای مهربون هم با پنج ماه تاخیر رسید. قرار شد مامانی هم وقتی نی نی عمه زهرا یک سالش شد براش کادو بخرم. و البته کادوی عمه جون یه گردنببد خیلی قشنگه که امیدوارم تا اخر عمرت یادگاری نگهش داری. البته عمه زهرا قبلا یه عالمه کادو برای شما خریده بود؛ از همون اول که فهمیده بود شما تو دل مامانی و برات اون غورباقه کمر فنری رو خرید. قورباقه تختت، سه چهارتا کفش و پاپوش، آغوشی و ... می بینی چه عمه خوبی داری واقعا که یدونه است. راستی یادم رفت بگم که عمه جون، خاله و مادر خوندت هم هست. خدا برامون نگهش داره صد و بیست سال ایشالله زنده باشه.                  &nbs...
18 اسفند 1391

گوش و گوشواره

بالاخره دخترم، حسابی دختر شد. نفس مامان؛ سه هفته پیش که خونه مامان جون بودیم. به اصرار زندایی بابا شما رو بردیم بیمارستان و گوشت رو سوراخ کردیم. من اصلا دلش رو نداشتم و مامان جون شما رو بغل کرد تا گوشتون رو سوراخ کنند. شما اولش اصلا گریه نکردی و بعد ار یک دقیقه، انگار که یهو از خواب بیدار شده باشی که البته فکر می کنم به خاطر صداش بود زدی زیر گریه. حتی دیگه نمیذاشتی اون گوشت رو سوراخ کنیم و محکم سرت رو چسبونده بودی به شونه ات. دیگه مطمئن شدم اگر یه خرده دیرتر می بردمت دیگه نمیذاشتی. دختر گل و صبورم که حتی خانم بهیار گفت خیلی صبوری. الهی من قربون صبوریت برم. خیلی گریه نکردی فقط هر وقت چشمت میفتاد به اون خانمه با روپوش سفید...
18 اسفند 1391

پایان نامه

اصلا باورم نمیشه که بالاخره دفاع کردم و از دست اون پایان نامه کذایی که کل دوران قبل از تو، که فقط فکرت بود و اون موقع که تو دلم بودی و بعدش که تو بغلم بودی رو به خودش مشغول کرده بودراحت شدم.  مامانی تو تاریخ30 بهمن هزار و سیصد و نود و یک از پایان نامه ی ارشدم دفاع کردم و  و با نمره هجده از نوزده به این قائله خاتمه دادم. بازم طبق معمول همه زحمتام افتاد رو دوش بابایی و با زحمتایی ایشون من تونستم یه دفاع خوب داشته باشم. حتی مدیر گروهمون ازم خواست تا در اسرع وقت با همکاری دانشکاه رساله ام رو تبدیل به کتاب کنم. از مدت ها قبل قرار شد که مامان جون بیاد و شما رو تو مدتی که من نیستم نگه داره. خدا رو شکر  خیلم خیلی راحت ب...
18 اسفند 1391

شش ماهگی

دختر قشنگم شش ماهه شدنت مبارک. شما الان نیم ساله شدی. از قبل دلم می خواست یه جشن کوچیک برای نیم سالگیت بگیرم اما مامانی رو  ببخش به خاطر از دست دادن دایی حمید واقعا دل و دماغ نداشتم حتی در حد چند عکس. البته نگرفتن عکس و ثبت دقیق زمان شش ماهه شدنت از تنبلی مامان هم بود. (الان بابایی داره بهت فرنی میده، البته توش موز هم رنده کردم، یه حلقه کوچولو)   دیروزم با بابایی رفتیم و واکسن شش ماهگیت رو زدیم. شما وقتی سوزن رو از پات در اوردن تازه زدی زیر گریه. این واکسنم مثل دو ماهگیت بد بود، البته پاهات درد نمی کرد؛ حال ندار بودی. با اینکه هر چهار ساعت بهت استامنیوفن می دادم اما شب تب کردی و دمای بدنت به 38.7 درجه رسید. تا سا...
14 اسفند 1391

شیرین خونه ما

دخترم واقعا روز به روز شیرین تر و خواستنی تر میشی. نه اینکه من که مامانتم بگم، هرکی شما رو یه نظر می بینه و شما تو نگاه اول اون خنده های قشنگت رو تحویلش میدی میگه. حتی پنیر فروش فروشگاه یاس   عروسک مامان در ماشین بابایی و در راه برگشت از قم                          مهندس مامان در حال طراحی بزرگترین برج دنیا                 اینجا شما لالا بودی تا ...           مامانی ازت عکس انداخت و شما با صدای شاتر دیگه لالا نبودی...
14 اسفند 1391

ماماني يهو شجاع شد

قشنگ مامان نفسم، عمرم بالاخره ماماني ترسو تونستم براي اولين بار شما رو تنهايي ببرم حموم و همه كارهاتو خودم بكنم، حتي لباس تن كردنتو، تو رو خدا بهم نخنديا خودمم مي دونم خيلي ترسو ام، اما دست خودم نبود همش مي ترسيدم خدايي نكرده از دستم بيفتي اخه شما عين ماهي تو حموم ليز ميشي. البته قبلا چندبار زير نظر بابايي شسته بودمت، اما خودم به تنهايي شق القمر نكرده بودم. از پنج ماه و نيمگي كه خودم مي برمت حموم، تقريبا دو روز درميون ميريم اب بازي. حالا هوا كه بهتر بشه يك روز درميون ميبرمت.  شما الان ديگه از وان حمومت نمي ترسي و همش دلت مي خواد اسباب بازي هاي حموميت كه تو اب سر مي خورند رو بگيري. كلا عاشق اب و اب بازي كردني. خداكنه تا ا...
14 اسفند 1391